شهید محمد علی نادرزاده(شهید دانش اموز)

زندگی نامه
شهید در سال 1349 در خانواده ای مذهبی و فقیر  به دنیا آمد . دوران کودکی را پشت سر نهاد و فعالیت های خود را برای انقلاب از زمان مدرسه آغاز کرد. از همان ابتدا از مدرسه فرار می کرد و به صفوف تظاهر کنندگان می پیوست . چند بار از مدرسه به او تذکر دادند و از او خواستند از مدرسه بیرون نیااید اما او کار خود را انجام می داد . تا جایی که انقلاب به رهبری امام به پیروزی رسید و ایشان هم درس می خواند و هم مقالات و پیام های و نشریات  سپاه را  به ارگان های و ادارات  و مجامع مردم میبرد و می فروخت .امور زندگی خود را با کار در مغازه جگرکی تامین می کرد تا این که جنگ 8 ساله آغاز گردید . ایشان هم در اوایل  در مسجد و در پایگاه ها فعالی خود را آغاز کرد آن موقع تازه وارد اول راهنمایی شده بود . همیشه در دعاهای کمیل شرکت می کرد  و در سرکشی به خانواده شهدا  پیشقدم بود . تا این که در تاریخ 62/4/1  از طریق مسجد پادگان به جبهه اعزام شد و یک ماه بعد به فیض عظیم شهادت رسید .

 

وصیت نامه و خاطرات شهید  و ادامه عکس ها را میتوانید در ادامه مطلب مطالعه کنید .

 



[ ادامه مطلب ] | [ کلمات کلیدی ] : زندگی نامه، خاطرات شهدا، وصیت نامه
ن : محمد بیرانوند
ت : ۱۳٩۱/٢/٢۸
خاطرات شهید اله کرم میردریکوند(شهید دانش اموز)

 به نقل از پدر شهید


شهید اله کرم میردریکوند فرزند فضل اله در سال 1341 در منطقه گرمسیری جنوب شرق شهرستان پلدختر تحت چان دیده به جهان گشود.با توجه به وضعیت خانوادگی و اینکه به صورت کوچ رو بوده و به فعالیت دامداری مشغول بودند موفق به اخذ شناسنامه در همان سال تولد نشدند و به این علت سن قانونی شهید چند سالی از سن شناسنامه اش بزرگتر بود.شهید در دوران کودکی معمولاً از سن پنج سال به بالا مانند دیگر روستائیان به فعالیت کمک به خانواده پرداختند.در دوران نوجوانی بسیار فعال و کوشا و کاری بودند و به طوری که تمام امورات مربوط به کشاورزی خانواده را انجام می دادند تا اینکه در سال 1354 همراه خانواده به شهر خرم آباد مهاجرت و در روستای اسبستان ساکن شدند و در آنجا بود که به تحصیل ادامه دادند.با توجه به استعداد فراوانی که داشتند دوران ابتدایی را پشت سر گذاشتند در سال 1356 به روستای ماسور مهاجرت کردند و دوران راهنمایی را در مدرسه ماسور ادامه دادند و در همان سالها بود که شهید علاقه زیادی به خدمت برای انقلاب و امام داشتند.بطوریکه در همان سال انقلاب به عضویت فعالیتهای مسجد و بسیج درآمدند و با آ؛از جنگ تحمیلی تلاش بسیاری را نمودند تا به جبهه اعزام شوند و آنچنان عاشق رفتن به جبهه بودند که کاملاً روحیه و رفتارشان عوض شده بود و دوستانش به او می گفتند که با این روحیه و چهره ای که دارید حتما شهید می شوید.شهید یکی از نمونه ترین فرزندانی بود که به پدر و مادر و اقوام نیکی می کردند و در طول عمر شریفشان هیچ وقت با پدر و مادر حتی درگیری لفظی نداشتند و احترام خاصی برای آنان قائل بود.با تمام دوستان و اقوام بخصوص دائی هایش صمیمی بودند و بیشتر اوقات را با آنها می گذراند.شهید یکی از فعالان در مراسمات عزاداری ائمه معصومین بخصوص امام حسین (ع)بودند و علاقه ای خاص و عجیب به ایشان داشتند بطوریکه در ماههای محرم که تکیه می زدند شب ها همیشه شهید نگهبانی تکیه را به عهده می گرفتند و شب ها در تکیه و چادر عزاداری به سر می بردند.شهید بسیار صبور و بردبار بودند و تمام مشکلات را با صبر و حوصله ای که داشتند حل می کردند و آنچنان صبر و توکل بر خدا داشتند که در برابر تمام مشکلات پیش آمده همیشه با راز و نیاز و نیایش مشکلات حل می شد و اگر در مورد مسئله ای از احکام مشکل داشتند تلاش فراوانی نمودند تا آن مسئله را یاد بگیرند و به خوبی عمل نمایند.شهید یکی از فعالان و شرکت کنندگان در راهپیمایی های سال 57 بودند بطوریکه در روز 22 بهمن 57 با توجه به فعالیت و کوشش فراوان که داشتند خبر شهادتش را اعلام کردند و همه می گفتند که در درگیری با نیروهای نظامی رژیم شاه به شهادت رسیده است.ایشان همچون تمام شهدا عشق و علاقه خاص به امام (ره)داشتند و مقلد ایشان بودند و در تمام حرکات و رفتارشان امام را رهبر و الگوی خود می دانستند و صحبت ایشان همیشه این بود که شهرها باید آزاد شوند تا مردم به خانه هایشان برگردند طبق گفته دوستانش که با هم همرزم بودند ایشان در مرحله اول عملیات خرمشهر مجروح می شوند و به بیمارستان اعزام می گردند که بعد از مداوا مجدداً از بیمارستان به سوی جبهه رفته و در مرحله دوم عملیات پیروزمند خرمشهر در تاریخ 19/2/61 به شهادت رسیدند و در قبرستان خضر خرم آباد به خاک سپرده شدند.
روحش شاد و یادش گرامی



| [ کلمات کلیدی ] : خاطرات شهدا
ن : محمد بیرانوند
ت : ۱۳٩۱/٢/٢۸
شهید جهان بخش کرم رضا پور (شهید دانش اموز)

زندگی نامه شهید جهانبخش کرم رضا پور
جانبخش کرم رضا پور در سال1348در خانواده ای مذهبی و مستضعف در یکی از روستاهای شهر خرم آباد به نام سراب مستان دیده به جهان گشود وی از همان دوران کودکی خود تحت تعلیم و تربیت اسلامی قرار گرفت و از همان زمان یعنی دوران کودکی به اسلام و فداکاری در راه قرآن در وجودش جوشیدن آغاز کرد و در سال 55 هجری شمسی روانه دبستان شد و تحصیلات ابتدائی خود را آغاز نمود وی ضمناً در جلسات قرائت قرآن شرکت می نمود و با علاقه ای که به قرآن داشت در این سن قاری نمونه ای بود وی در سال1357هنگامی که سیل خروشان امت حزب الله بر علیه شاه حرکت کرد فعالیت سیاسی و مذهبی خود را آغاز کرد.و همراه عاشقان و رهروان حسین زمان خمینی کبیر در تظاهرات و راهپیمائی شرکت می کرد پیروزی انقلاب اسلامی و برقراری جمهوری اسلامی با توجه به اینکه تحصیلات خود را ادامه می داد و با مطالعه کتب اسلامی شناخت عمیقی نسبت به اسلام به دست می آورد.و در سال 1359که جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران آغاز شد ایشان همچون اسلام از هستی خویش دست کشیده بود.و همیشه اصرار می ورزید که در راه اسلام و قرآن فعال باشیم و به امام و این انقلاب علاقه داشت در سال1360در پادگانها مقاومت مشغول فعالیت شد و در جلسات قرائت قرآن شرکت می نمود که چند بار جوائزی دریافت نمود از جمله در مدرسه شهید مبشر یک جلسه کلام الله مجید و در یک اردوی امور تربیتی که در رامسر برگزار شده باز یک کلام الله مجید دریافت نمود که در آن جا بعنوان شاگرد نمونه مدت یک ساعت برای همشاگردان خود سخنرانی نمود.در سال1361در بسیج ثبت نام نمود و بارها وارد جبهه های حق علیه باطل شد و با دشمنان اسلام مبارزه کرد.در خرداد 62 که از جبهه برگشته بود از درسهایش عقب مانده بود ولی با استعداد فوق العاده ای که داشت بدون تجدیدی در امتحانات خرداد 62 به اخذ کارنامه قبولی دوم راهنمائی نائل آمد و در مدارس باز فعالیت های چشمگیری داشت از جمله صبحگاهان مراسم دعا و سرود اجرا می کرد.و با ایجاد تاثر در مدرسه سعی می کرد که در باز کردن دهن بچه ها و نشان دادن اسلام اصیل به آنها رنقش مهمی را به آنها ایفا نماید و همیشه به یاد امام بود.و برای سلامتی ایشان دعا می کرد.و در مراسم راهپیمائی ها و تشیع جنازه شهدا دعای کمیل و توسل شرکت فعال داشت.هدف ایشان و همرزمانش نبرد با دشمنان اسلام و کفر جهانی بود در یکی از این جبهه ها طرف واحد عقیدتی تیپ،یک سری مسابقات قرائت قرآن برگزلر شد که از بین افراد انتخاب و یک کلام الله مجید به عنوان جایزه به ایشان اهدا می شود در ضمن به مدت سه ماه در این جبهه ها بوده که از هیچگونه مرخصی استفاده نکرده بود چون فهمیده بود که حمله نزدیک است و طبق گفته همرزمانش آنها را هم از گرفتن مرخصی منع کرده بود.و احضار داشت اگر شما به خانه بروید امکان دارد از حمله باز بمانید و در شب62/12/3وقتی قرار است حمله شروع شود ایشان را بعنوان مسئول تعاون به گردان معرفی می نمائی ولی قبول نمی کند و اظهار داشته که می خواهم بجنگم که آرپی چی هفت در عملیات والفجر شش همان وارد می شود که از آن تاریخ به بعد از ایشان خبری نیست.اما از جمله خصوصیات اخلاقی ایشان:وی شخصی مهربان و خوش اخلاق و کم حرف بود و بدون توجه به مادیات علاقه زیادی به خواندن قرآن داشت و همیشه فکر اسلام و مسلمانان بود و نماز اول وقت را بیشتر در مساجد بجا می آورد.و روزه اش به نحو احسن می گرفت و برای رزمندگان اسلام و سلامتی امام دعا می کرد.هیچگاه به دیگران بی اعتنائی نمی کرد پیوسته جویای احوال دوستان و آشنایان و اقوام و بستگان بود و امر به معروف و نهی از منکر می کرد.امر به معروف و نهی از منکر ورد زبانش بود.و با دشمنان اسلام سر سازش نداشت و همیشه سعی داشت با منطق و تفکر اسلامی برخورد نمائی و با زبان گویایش مخالفان را در بن بست قرار می داد و هیچگاه با تندی و عصبانیت برخورد نمی کرد همانطوری که با بعثیان کافر دشمن بود با گروهکهای داخلی هم در ستیز بود بیشتر خصوصیات و ویژگی های این فرد را از وصیت نامه ایشان می توان فهمید.به امید پیروزی رزمندگان اسلام علیه کفر جهانی و برافراشته کردن پرچم پر افتخار الله در سراسر گیتی و سلامتی و طول عمر برای امام عزیزمان و به امید پیدا شدن این جوان عزیز مکتبی.انشاءالله

وصیت نامه و خاطرات از شهید در ادامه مطلب مشاهده کنید



[ ادامه مطلب ] | [ کلمات کلیدی ] : وصیت نامه، خاطرات شهدا
ن : محمد بیرانوند
ت : ۱۳٩۱/٢/٢۸
شهید محمدتقی علیزداه (شهید دانش اموز)

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله بل احیاء عند ربهم یرزقون
خدمت پدر و مادر گرامیم سلام میرسانم...
حال که این وصیت نامه را مینویسم در سنگر مقاومت مستضعفین علیه سنگر یزید و در سنگر تمامی حق علیه تمامی کفر که چشم کلیه جهان در آن دوخته شده است و همین سنگرها هستند که یاری اله که رهبری امام کبیرمان خمینی بت شکن کوبنده تمامی سرمایه داران  جهانخواران شرق و غرب هستند و همین سنگرها پر از صفا و صمیمیت پا برهنه هاست که تکلیف تمامی ابرقدرتها به یاری خدای بزرگ یکسره خواهد کرد و شما پدر و مادر عزیزم فکر نکنید که من تنها هستم.هزاران جوان مسلمان ایرانی در کنار من علیه صدامیان کافر می جنگند و در این جا آنقدر نیرو هست که هیچوقت کاخ نشینان جهانخوار شرق و غرب و صدام تکریتی به آن فکر نمیکردند وقتی که یکی از برادران که تنها 9 سال داشت و کلاس سوم دبستان بود میخواست به جبهه بیاید من از خودم شرم کردم که چرا به جبهه آمدنم طول کشید و شاید باید اختیار کنید که با شهادت من به خیل عظیم خانواده شهدا می پیوندید که بقول امام کبیرمان چشم و چراغ ملتند.
من در حالی این وصیت را مینویسم که باران رحمت خدا بر سر سنگر می ریزد و قلبی سرشار از عشق به شهادت در راه خدا آماده حمله به سنگرهای متجاوزین صهیونیستی و بعثیون هستم و چون خدا یار من است هیچگونه ترسی از صدام و صدامیان ندارم امیدوارم بعد از من همچنان در خط امام و انقلاب به پیش روید و همواره گوش به فرامین امام فرا دهید که میدانید رستگاری و سعادت در همین راه است.به مادرم بگوید صبور و با استقامت باشد و بداند راهی را که انتخاب کردن همانا حق است و کشته شدن در راه حق افتخاری بزرگ است به خواهرانم بگوید که همچون زینب در راه مبارزه با یزیدیان زمان گام بردارند و در افشای چهره کثیف شان از هیچ کوششی دریغ نکنند در خانه صحبتی با تمامی کسانیکه علیه اسلام و جمهوری اسلامی هنوز هم مشغول توطئه هستند دارم به آنها میگویم که دیگر بس است به دامان اسلام بیاید و در کنار دیگر برادرانمان علیه استکبار جهانی مبارزه کنید که پیروزی از آن مسلمین سرتاسر جهان است .
در خاتمه پیامی دارم برای تمامی برادران:
برای فتح کربلا پیش به سوی جبهه ها               برقرار باد جمهوری اسلامی در سرتاسر گیتی به رهبری امام خمینی
گر مرد رهی میان خون باید رفت    از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به ره بنه هیچ مپرس           خود راه بگویدت که چون باید رفت
ساعت 10 شب-61/8/30

خاطرات شهید محمدتقی علیزاده به نقل از پدر شهید
بسم الله الرحمن الرحیم
شهید کلاس سوم راهنمایی بود به انقلاب و در حرکتهای انقلابی حضور داشت و در پخش اعلامیه و دیوارنویسی حضور خوبی داشت او به همراه برادرش همیشه در این زمینه ها فعالیت می کردند.
خاطره ای زمان مجروحیت شهید:وقتی در منطقه عین خوش ترکش به پایش می خورد و می خواهند به بیمارستان اعزام شود از ماشین پایین می پرد و می گوید که چه خبر است اینکه چیزی نیست و به بیمارستان نمی رود.
فردای آنروز وقتی از سنگر بیرون می آیند یک وسیله ای از دوستش در سنگر جا می ماند و شهید داوطلب می شود تا برود و آن وسیله را بیاورد وقتی وارد سنگر می شود هواپیماهای دشمن سر می رسند و سنگر بمباران می شود و شهید از ناحیه ی کمر مجروح می شود و به شهادت می رسد.شناسنامه اش صادره از مراغه بود .او را در ماشین می گذارند تا به مراغه ببرند در بین راه یکی از اقوام جنازه اش را می بیند که روی آن اسن شهید را نوشته اند او را می شناسد و می گوید این فرزند عزیزاله است او را به مراغه نبرید.به این وسیله جنازه را برمی گردانند.
خاطره ای از قبل از شهادت:بیست روز قبل از شهادتش یک عکس بزرگ می اندازد وقتی آنرا به خانه می آورد همسایه مان او را می بیند و م یگوید این عکس برای جلوی آمبولانس خوب است.
خواب شهید:یک شب قبل از شهادت شهید محمد تقی پسرم (شهید)تند از خواب بلند شد و لباس پوشید گفتم چیه پسرم گفت پدر نصراله به دنبالم آمده است (نصراله یکی از همسایگانمان بود که در جبهه به شهادت رسیده بود)گفتم پسرم او شهید شده است گفت پدر باور کنید او سرکوچه منتظر من است تا مرا با خود ببرد.
خواب پدر شهید:یک شب در منطقه خواب دیدم (پدر شهید نظامی بوده و در منطقه خدمت کرده است)من آن موقع مسئول آرسانی جبهه بودم و چند پرسنل که بیشتر شخصی بودند داشتم.در سنگر آبرسانی خوابیده بودم دیدم که پسرم که از ناحیه پا مجروح شده است و جانباز است (پسر دوم پدر و برادر شهید جانباز است)پیش من است و من از ناحیه ی دست چپم جانباز شده ام گفتم پسرم تو از پای راست جانباز و من خواب دیدم که از دست چپ جانباز شده ام.
ممکن است برادرت شهید شود و بعد دیدم که تقی پسرم (شهید)با نصراله (همان همسایه مان که شهیده شده است)با هم دارند از جلوی ما عبور می کنند و هرچه آنها را صدا می زدم به من توجهی نکردند.تند از خواب بیدار شدم و خواستم به مرخصی بیایم وقتی وارد شهر شدم دلم شور می زد.حتماٌ یک روز با یکی از همرزمان با جیپ و در حال حرکت بودیم که یک مرتبه احساس کردم که قلبم ریخت به خود در پیچیدم همراهم گفت چه شده ای گفتم هیچی یک اتفاق برایم افتاده است تو نگو در همان لحظه پسرم ترکش می خورد.بالاخره به سنگر برگشتم دیدم برادران سپاهی آمده اند و داخل سنگر هستند در این حین تلفن زنگ زد و از قرارگاه بود،جنای سرهنگ حیدری بود و دوستم بود گفت فلانی بیا قرارگاه با شما کار دارم تند راه افتادم و با این که مسافت چندان زیادی نبود ولی چندبار به زمین خوردم و هرچه ماشین دنبالم بود می گفت بیا تا شما را برسانم قبول نمی کردم یک حال عجیبی داشتم وقتی رسیدم دیدم سرهنگ حیدری گوشه ای نشسته است گفت فلانی شما مسئول باشگاه افسران بوده ای گفتم بله.گفت سرهنگ بیرانوند آنجا منتظر توست باید 8 صبح آنجا باشی گفتم جناب سرهنگ یکی از پسرهایم شهید شده است،نه گفتم نه این حرفها را ولش کن یک ماشین در اختیارم گذاشتند و گفتند که ایشان را برسانید و فردا هم برمی گردد وقتی به شهر رسیدم به راننده گفتم من پیاده می شوم و با عبوری می روم و شما هم به منطقه برگردید هرچه گفت و اصرار کرد بالاخره او را برگرداندم به خرم آباد آمدم دیدم که چراغهای کوچه روشن هستند ولی حجله ای که زدم خواهر زاده ی زنم آمد گفتم تقی شهید شده است؟او نیز گفت داداش و نشست.من هم پناه بردم به حضرت فاطمه (س)و گفتم با اینکه دو بچه را تا به حال از دست داده ام طاقتی به زنم بده تا بتواند تحمل کند.وقتی وارد خانه شدم دیدم همسرم گفت چه خبرت است جوانان مردم همگی شهید می شوند چرا ناراحتی.گفتم من حرفی نزده ام فدای امام حسین(ع)بالاخره تا فردا قدم زدم تا اینکه صبح که شد رفتم بالای حنازه و گفتم دست به صورتش آوردم دیدم پسرم خودت خوابی گفتم که من در جبهه هستم تو برو پیش مادرت نمی خواهد اینجا بایستی که...
خاطره ای از زمان تولد شهید به نقل از پدر شهید:بدنیا آمده بود چهل روز بود که در خواب دیدم که روی شانه اش تمام درجه بود و مردم به او تعظیم می کردند گفتم یا امام حسین ...
تا اینکه روزی که جنازه اش را آوردند و مردم به او احترام می کردند به یاد آن خواب افتادم.
وقتی شهید شد چند بیت شعر برایش گفتم:
من امت پیغمبرم        عشق حسین ها و سرم       دالکه سیل کو سنگرم
ترکش خرده و کمرم        دی بکو و رهبرم      دالکه شیرت بکو حلال
سی دیری مِ کمتر بنال      سر بلندم کن تِ همال        برارم دِ او فتح المبین
مجروح بی دِ تیر کین          چطور مِ بشینم زمین       دالکه سیل قد و بلام
آرپی چی ها سر شو نیام          لرزش افتاد دِ تن صدام
(توضیح اینکه اشعار به زبان لری است)
وقتی این شعرها را به صورت نوحه در منطقه خواندم و نوحه گوی سپاه نشست و دیگر نوحه نخواند.بعد از خواندن نوحه شب در خواب دیدم که دارد می خندد و گفت من هیچ چیزم نشده است و دیدم که نصراله (همان شهید همسایه)شهید ما را کول گرفته و او را می گرداند.قبری که پیش همسرم بود هرچه کردیم تا عمه ام را در آن خاک کنیم کنده نمی شد (باید مردم ایمان به خدا داشته باشند)ولی هنگامی که می خواستیم پسر شهیدم را آنجا خاک کنیم به راحتی کنده می شد.
اخلاق و عبادت شهید:شهید به نماز و دیگر واحبات اهمیت بسیار زیادی می داد یکروز در حین نماز به زمین خورد در جواب گفت پدر چند روزی است نماز صبح را نخوانده ام پایم درد گرفته.مردمدار بود و به دیگران کمک میکرد.یک همسایه داشتیم سرهنگ بود وقتی پسرم به شهادت رسید آنها با خانواده شهرستان بودند وقتی از شهرستان برمی گردند و از سر کوچه حجله ی شهید را می بینند همسر آن سرهنگ همسایه مان ب سر و صورت می زند انگار پسر خودش شهید شده است و تعریف کرده بود که تقی خیلی به من کمک می کرده است.
روحش شاد و راهش پررهرو باد



| [ کلمات کلیدی ] : وصیت نامه، خاطرات شهدا
ن : محمد بیرانوند
ت : ۱۳٩۱/٢/٢۸
شهید فرهاد صفر زاده (شهید دانش اموز)

 

زندگی نامه شهید فرهاد صفرزاده
شهید فرهاد صفرزاده در سال 1348 در یک خانوده مذهبی بدینا آمد و تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه خیرالله در جنوب خرم آباد به پایان رسانید و در تابستان همان سالی که تحصیلات ابتدایی را به پایان برد و چنان شور شوقی نسبت به رفتن به جبهه های حق علیه باطل در وی بوجود آمده بود که با وجود سن کم در بسیج ثبت نام کرده و آماده رفتن به جبهه شدند و اما چون سن کمی داشتند و ممکن بود با رفتن او به جبهه مخالفت کنند و برای همین سن خود را دو سال بیشتر گفته بود و در آن روزها که کشور ما در اوج جنگ تحمیلی با دشمن بعثی و دیگر حامیان پلیدش بود و احتیاج شدیدی به نیرو و تجهیزات داشت ایشان هم با درک این اوضاع و دیگر مشکلاتی که برای کشور عزیزمان بوجود آمده بود وقتی از وی سوال می کنند که آیا آموزش نظامی دیده است یا نه خود را جزء افراد آموزش دیده معرفی می کند و بلافاصله به خط مقدم اعزامن می شود و تا هر چه زودتر بهع ارزوی خود وصل پروردگارش نائل اید و کمتر از یک ماه از اعزام او نگذشته بود که در منطقه عملیاتی جزیره مجنون با کمین ناجوانمردانه دشمن زبون برخورد کرده و همراه چندین از همرزمانش در حالی که فقط 15 سال سن داشتند به درجه رفیع شهادت می رسند و شهید فرهاد صفرزاده با وجود سن کم انسانی با خدا و باایمان و شجاع و مهربان و به طوری که زبانزد دوستان و آشنایان بودند و سرانجام پیکر پاک و مطهر ایشان بعد از 17 سال دوری از وطن در تاریخ 79/5/27 در مراسم پرشکوهی در میان احساسات پاک و پر شور مردم شهید پرور خرم آباد به همراه چندین از همرزمانش شهیدش در بهشت رضای خرم آباد به خاک سپرده شد و روحش شاد و راهش پر رهرو باد روز وصل دوستداران یاد باد  یاد باد آن روزگاران یاد باد

وصیت نامه شهید فرهاد صفر زاده
امام را دعا دکنید این همان جمله ای است که شهید فرهاد صفرزاده همیشه آن را با خطی زیبا می نوشتند و به دیگران هم سفارش می کردند و از پدرم می خواهم که مرا ببخشد که بدون اجازه او به جبهه آمده ام و غیره

خاطره شهید فرهاد صفر زاده
شهید فرهاد صفرزاده در شب های مقدس الله اکبر همیشه سعی می کردند و نفر اولی

باشند و که روی پشت بام بروند و اولین کسی باشند و که الله اکبر بگویند و به گواهی همرزمانش در هنگام شهادت الله اکبر گویان به شهادت رسیده اند و به نقل از قول از یکی از دوستانشان نذر کرده بودند و در تابستان بعد از تعطیلات مدارس هر چه کار کردند پول مزدش را نذر امام زاده ای بکنند و تا مگر هر چه زودتر به آرزوی خود برسند و خداوند هم چقدر زود آرزوی بنده خالص خود برآورده کرده و نذر او را قبول می کنند و بار دیگر ثابت می شود که مردان راه خدا که در راه او قدم بر می دارند با به پاداش و بهشت جاودانی که وعده داده شده و می رساند و در واقع شهدا این گلهای سر سبد عالم و بشریت را گلچین و به وصل خود که کمال هر انسانی است نائل می گرداند

 



| [ کلمات کلیدی ] : وصیت نامه، خاطرات شهدا، زندگی نامه
ن : محمد بیرانوند
ت : ۱۳٩۱/٢/٢۸
زندگینامه شهید محمدحسین شاهوردی(شهید دانش اموز)


شهید محمدحسین شاهوردی متولد 1350 صادره از خرم آباد در محله ای بنام پشته شهید مطهری به دنیا آمد.
محمدحسین اولین فرزند و تک فرزند پسر خانواده بود.میزان تحصیلاتش تا پنجم ابتدایی در مدرسه شهید مجتبی حسینی بود.
هنوز پنجم ابتدایی را تمام نکرده بود که عشق امام و هوای جبهه او را بیقرار کرد.شهید محمدحسین نوجوانی با اخلاق و اخلاص بود.با اینکه سن کمی داشت ولی مسئولیت خانه و خواهرانش با او بود چون پدرش مرتب در جبهه بود و خیلی کم به خانه می آمد.شهید محمدحسین برای رفتن به جبهه سن خیلی کمی داشت برای همین مجبور شد شناسنامه اش را دست بزند و سن خود را قانونی کند.
دقیقاً 65/2/10 نزدیک صبح بهاری مادرش در پادگان امام حسین (ع)او را بدرقه کرد و 20 روز بعد در عملیات حاج عمران به مدت 7 سال مفقودالاثر بود.در سال 1372 پیکر پاک این نوجوان شهید را بعد از این همه دوری به خانواده اش تحویل دادند و در گلزار شهدای بهشت رضای خرم آباد به خاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش همیشه گرامی باد



| [ کلمات کلیدی ] : زندگی نامه
ن : محمد بیرانوند
ت : ۱۳٩۱/٢/٢۸
وصیتنامه شهید جهان بخش سپهوند (شهید دانش اموز)

 
سلام برتوای پدربزرگوارم که مانندابراهیم اسماعیل خودرا به قربانگاه فرستادی تا به جبهه برود وبه فریاد هل من ناصر ینصرنی لبیک گوید شما پدرم حقوق مرا بگیریدوبه حساب 100 امام بریزید و شما هم پشت جبهه را خالی نکنید وبه جبهه ها کمک کنید برادرم سعید راراهنمایی کنید تا بعد ازمن راهم را ادامه دهد وشما حتی جسد مرا نبرید چونکه بدن من قابل نیست دربرابراین همه شهید که درصد راسلام داده ایم چونکه جسدی که درراه خدا برود دیگر نباید آن را ببرید واما برای همیشه سلام برتو مادرم برتوچنان جوانی را به اسلام تحویل دادی تا درراه خدا به مبارزه با کفاربرود مادرم می دانم که تو برای من ناراحت می شوی ولی برای من گریه نکن وسیاه نپوش چونکه کسی که درراه خدا با زره به جبهه علیه کفربرود دیگر نباید برای آن سیاه پوشید و نه برای آن گریه کرد وفقط جسم من ازمیان شما رفته است ولی این را بدانید که کسی که درراه خدا شهید شود مرده نیست بلکه زنده است و درنزد خدای خودروزی می گیرد و اما مادران مبادا ازرفتن بچه ها یتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا درحضورخدا نمی توانید جواب زینب را بدهید که تحمل 72 شهید را نمود .



| [ کلمات کلیدی ] : وصیت نامه
ن : محمد بیرانوند
ت : ۱۳٩۱/٢/٢۸
خاطره ای از شهید جهان بخش سپهوند (شهید دانش اموز)


شهید درهنگام رفتن به جبهه ضمن خداحافظی باخانواده وهمسایگان وخویشان ودوستان خودآن را با نبردبا کفار بعثی می خواند واز مردم می خواست که به کمک های خود به جبهه ادامه داده وضمنا از پدر ومادرش خواست که درشهادتش شکیبا باشند وبرایش گریه نکنند ولباس سیاه نپوشد وی جسم وجان خودرا درمقابل جسم وجان خود را درمقابل سایرمسلمین ازصدراسلام تا کنون ناچیز می دانست وعقیده داشت که بالاترین مرحله ایمان قرب بخدا می باشد .



| [ کلمات کلیدی ] : خاطرات شهدا
ن : محمد بیرانوند
ت : ۱۳٩۱/٢/٢۸
خاطرات شهید علی مراد سبزی زاده (شهید دانش اموز)

به نقل از دوست شهید
بسم رب الشهداء و الصدیقین
شهیدان اگر چه در میان ما نیستند اما نام و یاد و خاطره شان هرگز فراموش نخواهد شد.این شهیدان بودند که با دادن جان خود ایران اسلامی را برای ما زنده نگه داشته اند.عزیزان زیادی در دوران هشت سال دفاع مقدس جان خود را از دست دادند و به شهادت رسیدند. شهید علی مراد سبزی زاده نیز یکی از این شهیدان بزرگوار می باشد.شهید علی مراد در سال 51 در شهرستان خرم آباد در خانواده ای متدین و پاک و بی ریا متولد شد.شهید عضو بسیج محله بود با اینکه سنی هم نداشت ولی همیشه آماده جنگ با دشمن خونخوار بود.پدر شهید کارگر بود دارای پنج فرزند بود.شهید برای اینکه بتواند به پدر کمک کند و کمک خرج خانواده باشد به شغل دامداری پرداخته بود.شهید بسیار به پدرش کمک می کرد و همیشه خودش را در انجام کارها سهیم می دانست.به در و مادرش احترام می گذاشت  و با آن ها بسیار مهربان و خوش رفتار بود.هنگامی که پدر در تظارات های علیه رژیم شاه شرکت می کرد شهید با اینکه 6 سال بیشتر نداشت به همراه پدر به خیابان ها می رفت و تظاهرات می کرد. شهید علی مراد با همه خوش اخلاق و خوش رفتار بود.سرانجام شهید در سال 65 به منطقه جنوب اعزام شد و در تاریخ 65/10/4(عملیات کربلای 4) در نبرد با صدامیان کافر مفقودالاثر گردیده و هیچ اثری ازاو پیدا نشده است.
روحش شاد ویادش گرامی باد



| [ کلمات کلیدی ] : خاطرات شهدا
ن : محمد بیرانوند
ت : ۱۳٩۱/٢/٢۸
وصیت نامه شهید علی مراد سبزی زاده(شهید دانش اموز)


بسم الله الر حمن الر حیم
با دورود فراوان بر امام زمان (عج) و نایب بر حقش امام خمینی رهبر مسلما نان جهان و با سلام بر همه شهدا راه حق از سرور آ‌زادگان جهان حسین مظلوم تا شهیدان مظلوم و گمنام ایران و با آ‌رزوی پیروزی کا مل اسلام بر همه کفار وو منا فقین .این جانب علی مراد سبزی زاده با شناخت کا مل از جنگ تحمیلی استکبار جهانی برای یاری رزمند گان اسلام به جبهه میروم تا بتوانم با یاری خداوند خدمتی به اسلام بنمایم و برادران رزمنده ام را یاری نمایم و با کفار و بعثیان این حلقه به دوشان و نوکران استکبار و جهانخواران بجنگم. گر چه کفار هنوز هم با یاری اربا با نشان به جنگ با ایران اسلامی ادامه می دهند ولی مشکلی نیست که اسلام بر کفر و حق بر باطل پیروز خواهد شد . از کلیه اقوام و آ‌شنا یان درخواست می کنم که پیرو امام خمینی باشند و در راه تحقق اهداف مقدس اسلام بکوشند از سختیها و گر فتاریها هراسی  به دل راه ندهند و طاقت داشته باشند که خداوند با صا بران   است و به درماندگان کمک کنید و تقوی الهی را پیشه خودنمائید . دنیا محل گذر است و عمر ما چه بخواهیم چه نخواهیم به پایان می رسد اما فرق اسم میان کسی که عمرش را در راه دین خدا سپری می شود با کسی که در تمام زندگی دنیا و مال اندوزو پر داختن به مسا ئل دنیاست . خواهران  و برادران و پدر م می خواهم که صبر و طاقت داشته باشید و به خانواده شهدا سر کشی کنید و آنها را دلداری دهید شما باید بدانید که شهید شدن درراه خدا افتخاری است که فقط نصیب  دوستان خدا می شود . خداوند خودش فرموده که هر کسی را که دوست  داشته باشم  او را پیش خود می برد و خون بهایش هم خودش می باشد پس شهید شدن در راه خدا ناراحتی ندارد و باعث شر مندگی نیست . خداوند به شما صبر عنایت فرماید. خداوند ا تو رابه مقام شهدا هر چه زودتر با دست توانای  رزمند گان اسلام راه کر بلا را باز کن .
خداوندا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار
خداوند تمامی شهدای انقلاب  اسلامی را با شهدا کر بلا محشور بگرداند
والسلام علیکم و رحمه الله و بر کاته
علی مراد سبزی زاده
65/10/2



| [ کلمات کلیدی ] : وصیت نامه
ن : محمد بیرانوند
ت : ۱۳٩۱/٢/٢۸
 
 
 
 
محمد بن حسن عسکری (عج) آخرین امام از امامان دوازده گانه شیعیان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنیا آمد و تنها فرزند امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شعیان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است که گفته اند از نوادگان قیصر روم بوده است. «مهدی» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقیه الله، صاحب زمان، ولی عصر و امام عصر از لقبهای آن حضرت است.