وصیت نامه ، زندگی نامه و خاطراتی از شهید موسی اسکندری

بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله جمیعاً مابقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
السلام علیکم ایها الشهداء جمیعاً و رحمه الله و برکاته.
اما بعد، سلام بر دختر کوچکم، مهدیه جان.
ان شاء الله وقتی این سطور را بخوانی که اسلام با عزت و سربلندی بر تمام کفر جهانی سیطره یافته؛ کربلا و قدس آزاده شده باشد و مسلمین از زیر یوغ این ابرقدرتان و نوکران دست نشانده شان در منطقه آزاد و رها شده باشند.
دخترم! چند روز پیش که از مادرت خداحافظی کردم و به طرف جبهه می آمدم، در میان راه به یاد تو بودم. موقع آمدنم تو هنوز در خواب بودی. آمدم بالای سرت و تو را بوسیدم و بوئیدم نگاه به چهره ی معصومت که همچون ملکی آرام خوابیده بودی. خداحافظی کردم و از تو جدا شدم.
در این چند سال، بارها از مادرت و پدربزرگ و بی بی خداحافظی کردم به امید اینکه دیگر برنگردم؛ ولی مقدرات الهی بر این تقدیر بود که بنده، این خاطی سیه روز، دست از پا درازتر به خانه برگردم. در هر حال،
نمی دانم این نامه را که برای تو می نویسم، خداوند چه نقشه ای برای من کشیده است! شاید خودم باشم و این نامه را برای تو بخوانم و برای تو از نزدیک این قصه را که می خواهم برایت بگویم بازگویم. شاید هم اگر خدا عنایت کند، به خیل شهدا بپیوندم. در هر حال، ما راضی به رضای او هستیم، هر آنچه که دوست بخواهد، عشق است و این رمز پیروزی و سعادت در دنیا و آخرت است.
دخترم! می دانی که نامت را چگونه انتخاب کردیم؟ با مادرت که گفت و گو می نمودم قبل از تولدت بنایمان این بود که اگر نوزاد و هدیه خداوند به ما پسر بود، اسمش را مهدی بگذاریم و اگر دختر بود، مهدیه، که الحمدلله و المنه، خداوند شما را برایمان هدیه آورد و ما تشکر کردیم و شکر خدا او را نمودیم که خداوند این هدیه را به ما عطا کرد. ان شاء الله که توانسته باشیم؛ و مادرت توانسته باشد
(و خودت هم) در حفظ و حراست و تزکیه و طهارت مستمر این اهدایی خداوند موفق و مؤید باشد.
دخترم! در هر حال، برایت نگفتم؛ به این خاطر اسمت ]را[ مهدیه گذاشتم که یاد و خاطری از عموی شهیدت، مهدی عزیزمان که 2 سال پیش از تولدت شهید شده بود در کانون خانواده گرم و زنده و به یاد ماندنی باشد.
نمی دانی که چه عمویی بود، یک درّ گرانبهایی بود که برای خاطر اسلام به دست این از خدا بی خبران به شهادت رسید.
دخترم! عمویت به دنبال شهادت دوست بسیار عزیزش «محسن» (1) که- با هم درس
می خواندند و کار می کردند و- در عملیات فتح المبین شهید شده بود، به شهادت رسید و پس از چهل روز یکی از بهترین دوستان عمویت «محمدعلی» (2) هم شهید شد. پس از آن هم دوست روحانی دیگرش
«لنگ باف» (3) به شهادت رسید.
دخترم! پس از آن خیلی از دوستان و رفیقان عمویت به دنبال او رفتند. یک شب مادرت به خواب دیده بود که مهدی و محسن دم در یک باغی ایستاده اند و یکی یکی شهدا را وارد
می کنند و یکی از آنان لنگ باف ]بود[ که در عملیات والفجر مقدماتی شهید شد.
دخترم! پس از آن، خزایی (4) دوست جون جونی مهدی به شهادت رسید. بچه های خوب دیگه ای مثل: «بایمانی» (5)، «حبیب» (6)«پیمانی» (7)،
«بزرگ زاده» (8) و خیلی های دیگر به شهادت رسیدند. الان هم که این نامه را دارم
می نویسم، چند تا از دوستان دیگرش که با هم عکس هم گرفته بودند، مثل«برندکام» (9)، »خلیل علاف« (10) و دایی خودت، احمد رستگار (11) مظلوم، پرکار، ساکت، پر تلاش و خموش به شهادت رسیدند.
دخترم! رفتن بچه ها خیلی سخته و ماندن بدون آنان سخت تر و ناگوارتر. آخه آدم به چه چیزی به دنیا دلخوش باشه! موقعی که می بیند بچه ها مثل کسانی که چند سال باش بودن یکی یکی می رن، چطور آدم راضی می شه بمونه.
در هر حال، برات می خوام صحبت کنم که چرا اینها را شهید کردن.
چرا اینها را کشتند؟ چرا اینها را قطعه قطعه کردند؟
می دونی دایی یت مثل حسین (علیه السلام) سر نداشت. او را طوری زدند که سرش رفته بود و صورتش مشخص نبود. مادرت برای آخرین بار موقعی که دایی یت را در قبر گذاشتن رفت و تن بی سر برادرش را دید؛ گریه می کرد و می گفت: چرا نباید من برای آخرین بار صورت نازش را ببینم. اما برای اسلام صبر و استقامت نمود. همان شب یا شبی دیگر برادرش را به خواب می بینه که می گه: من جام خیلی خوبه، اگه می دونستی، هیچ ناراحت نمی شدی.
دخترم! بچه های زیادی را از ما کشتند دوستای زیادی را از بابات از بین بردند. بابات آنها را بدرقه کرده بود. با آنها روبوسی کرده بود. رفتند و برنگشتند. پیش خدا رفتند؛ برای اسلام و برای قرآن.
دخترم! نمی دانی چه غوغایی است. الان، همین الان که دارم توی سنگر برات این نامه را می نویسم، و تو شاید الان تو گهواره، توی رختخواب کوچکت خوابیده باشی، صدای توپخانه آن لعنتی ها می آید. صدای گلوله هایی که منفجر می شوند. نمی دانی که اینجا چه خبر است! ان شاء الله فیلم هایی را که دایی قهرمانت در اوج معرکه گرفته بود، خواهی دید. می بینی که بچه ها چه حماسه هایی را می آفریدند.
دخترم! تو باید افتخار کنی که عمویت و دایی یت شهید شدند برای اسلام، اگر قسمت شد و من هم شهید شدم، یعنی بابات هم شهید شد باید همه جا با افتخار بگی من دختر شهیدم من رسالت خون شهید را بر دوش دارم.
دخترم اگه من شهید شدم وظیفه و مسئولیت تو خیلی سنگین تر می شه گو اینکه همین الان سنگین باید باشه. در هر حال، تو باید مثل حضرت زینب (علیها السلام) آن چنان آمادگی باید داشته باشی که در اوج فشار و سختی ها فریاد بزنی؛ سخنرانی کنی؛ کلاس قرآن بگذاری. برای زنده نگه داشتن یاد شهدا و مطرح شدن اسلام و قرآن در جامعه و پیاده کردن ارزش های اسلامی تو خیلی کارهای دیگری باید انجام بدهی.
دخترم! عزیز کوچکم! من به مادرت گفته ام و چندین بار
گفته ام که سعی کند، حتی المقدور روزی یک جزء قرآن را برایت نوار بگذارد تا الان که
نمی توانی و کوچکی که بخوانی، گوش های تو با صدای قرآن آشنا بشه، اخت بگیره، تا تو همین طور که بزرگ می شی، گوشت و پوست تو رگ و خون تو با- قرآن و صدای دلنشین قرآن عجین بشه تا تمام وجودت با قرآن آشنا بشه. بدنت و جسم مطهرت که بزرگ می شه، هر روز با قرآن رشد پیدا کنه.
دخترم! به مادر گفتم که باید مهدیه حافظ قرآن بشه تا فردای قیامت شفیع باباش بشه؛ آخه بابات خیلی گناهکاره بابایت به خداوند خیلی بدهکاره اگه تو و مادرت، بابابزرگ و بی بی خوبت شفیع بابایت نشید، معلوم نیست که فردای قیامت چه بلایی به سرش می یاد.
دخترم! خیلی حرف دارم؛ ولی خسته ام و نمی توانم زیاد بنویسم. فقط این را بگم که خون این بچه ها، خون عمو و دایی یت و بابات- اگه خدا بخواهد- برای قرآن و زنده شدن قرآن روی زمین ریخت.
دخترم! تو (باید) قرآن را حافظ بشی تا قرآن را در جامعه مطرح کنی. به دخترهای مردم یاد بدهی تا اونها هم این طور بشوند. تا بچه های مسلمان و مومن را برای اسلام پرورش و تربیت کنند.
دخترم! نمی دانم از کجا شروع کنم؟ برایت بگم که چه بلایی بر سر ما آوردن؛ چقدر ما را اذیت کردند؛ ما را تحت فشار قرار دادند؛ فقط به خاطر اینکه می گفتیم: باید قرآن توی جامعه زنده بشه؛ و مطرح بشه و پیاده بشه. ان شاء الله اگر فرصتی باقی موند، یک شب دیگر برایت می گم که چقدر از بزرگامون را کشتند؛ چقدر از ماها را محبوس کردند؛ به زنجیر کشیدند؛ لای دیوار گذاشتند؛ سوزاندند؛ در به در کردند؛ تبعید کردند؛ آواره بیابان ها کردند؛ تنها به جرم حقگویی و اسلامخواهی و وامدار علی بودن.
دخترم! تو باید قرآن را بشناسی؛ پیامبرها را بشناسی؛ علی مظلوم را بشناسی؛ حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) را بشناسی؛ باید امامان مظلوم را بشناسی؛ علمای بزرگ ما را همچون علامه حلی و مقدس اردبیلی و مجلسی و خمینی را بشناسی؛ تو باید آقای بهشتی و مطهری و دستغیب را بشناسی؛ تو باید شهدا را بشناسی؛ تا بتوانی رسالت بزرگت را انجام بدهی؛ تا بتوانی- بابات را و- روح بابات را خوشحال کنی تا بابات ازت راضی بشه.
دخترم! خداحافظ تا فرصت بعدی.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
این نامه تنها شمه ای از شخصیت برجسته شهید موسی اسکندری است چرا که زندگانی او سراسر حماسه و معرفت است که فرازهایی از آن را در این مجال مرور می کنیم.
سردار شهید موسی اسکندری متولد سال 1337 در اهواز، سرداری که در اوج جوانی پیر و مرشد بسیاری از جوانان شهر بود.هنوز چند بهار از عمرش نمی گذشت که همراه مادربزرگ خود به زیارت مرید اهل البیت (ع) علی بن مهزیار اهوازی می رود و نهال دین در جسم و جانش کشت می شود.
در ادامه در فضای مسجد به عنوان مربی و معلم قرآن خود را وقف فعالیت های دینی و مذهبی کرد و مسجد حجازی اهواز را سنگری برای تبلیغ و تجمع فرزندان امام خمینی قرار داد. در آن سالهای خفقان ستم شاهی با تشکیل جلسات قرآن و ترویج کتابخوانی و تقویت کتابخانه مسجد و اجرای نمایش های ساده اما پربار، آگاهی، علم و معرفت و نیز کینه ی رژیم طاغوت پهلوی را در دل نسلهای آینده کاشت.
نشر معارف دینی، تلاش جهت فعالیت منسجم و هماهنگ مساجد و نوشتن مقالات پرشور مذهبی او زبانزد خاص و عام بود.
پخش اعلامیه ها و پیام های امام خمینی در سطح منطقه و مساجد، شرکت در راهپیمایی ها و تظاهرات ضد رژیم پهلوی و آگاهی بخشی وی در میان ارتشیان (در هنگام حضور در خدمت سربازی) و اجرای فرمان امام مبنی بر فرار از سربازخانه ها و پادگان های ارتش و ادامه حضور در میان تظاهرات های مردمی ضد رژیم فاسد پهلوی از دیگر فعالیت های او بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و حمایت مردم خداجو و ولایت مدار، سردار شهید با توجه به اعتقاد عمیق به مساجد و نیز روحیه قوی و قوه ابتکار او، طرح شورای هماهنگی مساجد را در اهواز مطرح و آن را با کمک سایر دوستان مسجدی تاسیس کرد و فعالیت های موثری را در جهت تقویت پایگاه های اسلام (مساجد) در اهواز و شهرهای استان خوزستان آغاز نمود.
موسی که خود دانشجوی رشته الهیات دانشگاه شهید چمران اهواز و فردوسی مشهد بود به دلیل آغاز جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران اسلامی و حضور در میادین نبرد، فرصت تکمیل سالهای دانشجویی اش پدید نیامد و مرخصی های تحصیلی اش از دانشگاه تا زمان شهادت گواه این امر است. از اولین ساعات تهاجم لشکرهای ارتش عراق به ایران (در جنوب و غرب) شهریور 1359 تا آخرین لحظه های حضور، دی 1365 در برابر متجاوزان به مقاومت جانانه پرداخت و در این مسیر مسئولیت هایی بر عهده داشت مانند: مسئول منطقه 15 بسیج اهواز، مسئول تبلیغات بسیج اهواز، مسئول آموزش سپاه منطقه 8 خوزستان و لرستان، مسئول فرهنگی بنیاد شهید خوزستان، مسئول آموزش تیپ امام حسن (ع) و رئیس ستاد لشکر 7 ولی عصر (عج(خوزستان.
اعتقاد عمیق به سنگر مسجد و تربیت نسل های آینده داشت، طرح لشکر قدس نوجوانان را در اهواز مطرح و با همکاری برخی برادران دلسوز به صورت مردمی و خودجوش آن را اجرا کرد
به گونه ای که برخی از شهدای سالهای اخیر جنگ تحمیلی، از همین سازمان لشکر قدس برخاسته بودند و برخی دیگر که هنوز در قید حیاتند متاثر از حضور در آن برنامه های دینی
تربیتی اند.
اعتقاد شهید این بود که این سازمان مردمی می بایست به صورت رسمی در سراسر کشور ایجاد شود تا انقلاب اسلامی بیمه گردد.علاوه بر موارد فوق، ایشان مطالعات بسیاری در زمینه های علمی، دینی، اخلاقی، فلسفی، عرفانی، قرآن و حدیث و تاریخی خصوصا تاریخ اسلام داشتند. کتابخانه شخصی اش، خلاصه برداری های کتابهای مورد مطالعه اش و یادداشت های متنوعش که به یادگار مانده است خود گواه تلاش همیشگی اش بر آموختن و تعلّم می باشد.
از طرفی دیگر از باب ادای زکات عملش، همواره به نشر معارف می پرداخت،
سخنرانی های ایشان را محتوای دینی و فلسفی و ... عجین بوده و استدلال او به آیات قرآن کریم و روایات معصومین (ع) و تاریخ اسلام و ... شاهد صادقی بر این امر است.
دقت ایشان در فرمایشات رهبر و ولی فقیه و خلاصه برداری های سخنان ایشان و نیز توجه به آخرین اخبار و رویدادهای کشور، منطقه و جهان در نوشته ها و سخنرانی ها از دیگر خصوصیات بارز وی بود.
خصوصیات فردی، آداب و اخلاق او خود معلّم بود و هست.
مردی که در عین فرماندهی، از شهرت فراری بود. در عین قاطعیت، مهربان بود. سادگی ظاهر و تواضعش، دنیایی تعلیم بود. آنجا که ظرف های غذای یارانش را مخفیانه می برد و
می شست. او نفس خویش را کشته بود، در آخرین وداع با خانواده، هنگام رفتن به طور
بی سابقه ای درب منزل را محکم می بندد و می رود تا تعلق خود را به خانواده بریده، به خدا بپیوندد، تعلق حبّ خانواده که خود در نامه ای
می گوید: من خانواده ام را دوست دارم، علاقه دارم، چظور می شود کسی به زن و بچه اش علاقه نداشته باشد؟ اما تا کجا؟ تا وقتی که محبت بالاتری مطرح نباشد. آری من خدا را هم دوست دارم، من به ائمه هم محبت و عشق و علاقه دارم و مطیع آنها هستم حاضرم برای رضای آنها سالیان سال آواره کوه ها، بیابان ها، دره ها و دریاها شوم (12)
رزمنده ای با عظمت روح که پیام بازگشت خود به همراه شهید هرمزی را برای سالیان بعد به بردار شهید هرمزی می دهد.
او که داغ هجران برادر شهیدش مهدی اسکندری و سایر دوستان و شاگردان شهیدش را در دل داشت. او که سینه اش زخمی تیرهای کنایه و طعنه بود. او که شیفته شهادت بود این بار یعنی در زمستان 1365 (پس از بارها حضور در جبهه ها و
عملیات ها) به وصال نزدیک
می شود و در عملیات کربلای چهار در خط اول و مقدم جبهه در همان جایی که نیروهای لشکر
7 ولی عصر (عج) حضور دارند رئیس ستاد لشکر نیز یعنی سردار موسی اسکندری حاضر است و در همین عملیات (که در برابر منطقه جزیره مینو آبادان شکل گرفت) حضورش ابدی می شود به ابدیت تاریخ تا در قیام قیامت، گواه و حجتی باشد برای همگان. و خداوند 2 خواسته او را اجابت
می کند ]شهادت + سالها آوارگی در بیابان ها[ به این ترتیب در سال 1337 تولد و در سال 1365 شهادت برایش رقم
می خورد و تقدیر بعدی مفقود شدن است، 10 سال تمام کسی از سردار خبری ندارد و چون احتمال اسارتش به دست
عراقی های بعثی کافر داده
می شد برای حفظ جان ایشان، مراسمی و یادکردی برپا نشد پوستری چاپ نشد، حرفی زده نشد .. 10 سال انتظار بازگشت سردار از اسارت ... .
اما در بهمن 1375 بود که خبر رسید سردار بازگشت ...
بازگشت با پیکری سوخته شده در راه خدا، پیکری قطعه قطعه شده در راه حفظ دین خدا و انقلاب اسلامی به رهبری
ولایت فقیه.
بازگشت به همراه تعدادی دیگر از شهداء مفقود؛ بازگشت تا طلوعی دوباره داشته باشد، طلوعی و حضوری از جنس دیگر. آشنایان، دوستان و مریدانش به هر صورت که توانستند خود را برای مراسم تشییع و بزرگداشت رساندند (آنها که نتوانستند از جاده دل به همراهی توفیق پیدا کردند) مراسم تشییعی که شهدا نیز در آن حاضر بودند. (13) آری پیکر مطهر سردار در تاریخ
16/11/75 پس از سالها مجاهدت، در کنار برادر شهیدش مهدی اسکندری و سایر دوستان، همرزمان و شاگردان شهیدش در بهشت شهداء اهواز به خاک سپرده شد.
و اکنون نیز مشتاقانش عاشقانه به زیارت مزارش می روند و خدا را به او قسم می دهند و خدا، خواسته آنان را از برکت خون مظلومانش، اجابت
می فرماید. آنچه در ادامه
می خوانید خاطراتی از سردار پاسدار شهید موسی اسکندری است.
شخصیت الهی آقا موسی
حضرت آیت الله موسوی جزایری نماینده ولی فقیه در استان خوزستان و امام جمعه محترم اهواز درباره ایشان
می فرماید:هر کس لحظاتی را با آقا موسی طی می کرد، ممکن نبود که تحت تاثیر شخصیت تقوایی آقا موسی و روح تقوای الهی ایشان قرار نگیرد و اگر قرار نمی گرفت، دیگر حجت بر او تمام بود. آقا موسی در مسائل معنوی به کم قانع نبود. «طوبی له».
جذبه ایمان!
علی محمد صباغیان در رابطه با ویژگی های شخصیتی شهید اسکندری می گوید:گاهی از در مسجد تا منزلش با او قدم
می زدیم. در مسیر، آدمهایی بودند که نبش کوچه ها
می ایستادند. باور کنید، زمانی که با آقا موسی بودیم، یا وقتی که از آنجا می گذشت، این افراد خودشان را از آقا موسی پنهان
می کردند. من یک لحظه فکر
می کردم، چرا از آقا موسی
می ترسند؟ آقا موسی که کاری به آنها نداشت؟ بعد احساس کردم، آنها از وجود آقا موسی شرم و حیاء داشتند، خودشان را پنهان می کردند. اصلا به خودم
می گفتم: الله اکبر! چی در وجود این بشر است؟ ... آری، اگر کسی با خدا مرتبط باشد، خداوند محبت آن شخص را در دل تمام دوستان و دشمنان او قرار می دهد. این ویژگی را در وجود نماز شب خوان ها دیده ام و شهید موسی اسکندری از همین افراد بود.
مثل آقا موسی
حاج حمید اسکندری از همرزمان شهید از انس او با قرآن اینچنین یاد می کند:یکی از پرسنل به من گفت: من آقا موسی را نمی شناختم و او را ندیده بودم؛ ولی می دانستم که رئیس ستاد لشکر 7 ولی عصر (عج) است. شنیده بودم؛ در هر فرصت کمی که به دست می آورد، قرآن می خواند.
یک روز در ایستگاه راه آهن تهران، موقع سوار شدن مشاهده کردم؛ یک نفر با لباس بسیجی گوشه ای نشسته است و قرآن می خواند. زمانی که باید سوار قطار
می شدیم من پیش خودم گفتم: این مثل آقا موسی است، که از کمترین فرصت استفاده کرده و قرآن می خواند. این در دلم بود تا اینکه رفتم سوار قطار شدم. بعد ایشان در همان کوپه ای آمد که من بودم. نامش را پرسیدم. گفت: من موسی اسکندری هستم.
ناله ای از درون قبر
عبدالحسین اسکندری یکی از جانبازان و یاران سردار اسکندری خدا ترسی موسی را در قالب یک خاطره اینگونه بیان می کند:یک شب به بهشت شهدا رفتیم و زیارت عاشورا می خواندیم. صدای
ناله ای دردناک می آمد. محیط بهشت شهدا تاریک بود. صدای ناله ای در تاریکی بلند بود و گریه می کرد. آرام آرام به طرف صدا رفتیم، به محل نزدیک شدیم، صدا از درون یکی از قبرها
می آمد. نزدیک قبر رفیم، دیدیم آقا موسی در قبر خوابیده و دارد گریه می کند. ما ابتدا چیزی نگفتیم؛ ولی بعد همه بچه ها آقا موسی را از قبر بالا آوردند و در آغوش گرفتند و با هم برگشتند.
دعایی که مستجاب شد
حجت الاسلام و المسلمین محمدرضا اسدی مومنی در مورد عشق و اصرار او به شهادت
می گوید:وقتی عملیات می شد، آقا موسی یک روحیه ی خاص داشت و گویا دنبال این بود که وقتی جنگ تمام می شود، ایشان زنده نباشد. من یادم است که مراسم چهارم یا هفتم شهید مهدی اسکندری بود که ایشان از صمیم قلب دعا کرد که خدایا! نشود جنگ تمام بشود و ما زنده باشیم. خدا دعایش را مستجاب کرد.
خبری از 10 سال بعد
شهید سیامک هرمزی نیز از آخرین دیدارش با آقا موسی روایت می کند:سردار شهید آقا موسی اسکندری از دوسان نزدیک اینجانب بود. پیش از اعزام رزمندگان به منطقه عملیاتی کربلای 4 خدمت ایشان رسیدم و گفتم: آقا موسی! مواظب برادرم سیامک باش. او فرمود: خیالت راحت باشد. من او را همراه خودم می آورم. عجبا! که هر دو در این عملیات مفقود شدند و اینک پس از ده سال، شهید آقا موسی، برادرم شهید سیامک هرمزی را نیز با خود به میهن اسلامی آورد و با یکدیگر تشییع شدند.
نسخه شفابخش سردار شهید
یکی از یاران سردار شهید موسی اسکندری از نسخه شفابخش او و حل مشکلش میگوید:سه سال پیش از اینکه پیکر پاک آقا موسی را پس از مدتها بیاورند، او را در خواب دیدم. من حاجتی داشتم و نزدیک به ده سال بود که من صاحب فرزند نمی شدم. آقا موسی در خواب به من گفت: راستی آن دعای شما مستجاب شده یا نه؟ گفتم: نه. ادامه دادم: آقا موسی! چه کنم؟ آقا موسی با اطمینان گفت: شما فقط توسل به حضرت ابوالفضل العباس
(علیه السلام) بکن؛ اگر توسل کنی، مشکلت حل می شود. مدتها گذشت و من هم به نسخه شهید عمل کردم؛ توسل کردیم و دعا کردیم و دعایمان مستجاب شد و خدا پسری به ما عطا کرد.
محافظ سرسخت بیت المال
همسر شهید اسکندری با ذکر دو خاطره زیبا از اوج پایبندی و حساسیت او به رعایت حقوق دیگران یاد می کند: موسی در استفاده از بیت المال خیلی حساس بود. یکبار پسرم مهدی مریض شده بود و به دلیل بمباران شهر وسیله ای نبود که او را به بیمارستان ببریم. ماشینی که سپاه در اختیار موسی قرار داده بود بیرون خانه پارک شده بود اما موسی اجازه نمی داد مهدی را با آن به بیمارستان ببریم. حال مهدی دائم بدتر می شد، تا اینکه پدر موسی به او گفت: «معادل کرایه تاکسی برای بیت المال کنار بگذار و مهدی را با ماشین سپاه به بیمارستان ببر.» موسی هم چون چاره ای نبود قبول کرده و اول 80 تومان کنار گذاشت تا مهدی را به بیمارستان ببریم.
سکه را پس بده!
همچنین بار دیگر؛بانک اعلام کرده بود که به قیمت دولتی سکه بهار آزادی تحویل می دهد. من هم با اجازه موسی برای گرفتن سکه به بانک رفتم اما دیدم ازدحام مراجعه کنندگان به حدی است که برای گرفتن سکه ساعتها باید توی صف بمانم. من چون در بانک آشنا داشتم بدون صف سکه گرفتم و به خانه آمدم. موضوع را که به موسی گفتم خیلی ناراحت شد و گفت چون حق دیگران را رعایت نکرده ای سکه را پس بده. من هم به اصرار او سکه را پس دادم.
پی نوشت:
1- شهید محسن غلامی، از شهدای مسجد حجازی اهواز
2- شهید محمدعلی ملک زاده، از شهدای مسجد حجازی اهواز
3- شهید عبدالرحمن لنگ باف، از شهدای مسجد حجازی اهواز
4- شهید احمد خزائی، از شهدای مسجد حجازی اهواز
5- شهید بایمانی (سه برادر از این خانواده شهید شدند)، از شهدای مسجد حجازی اهواز
6- شهید حبیب صیفی که هنوز مفقود الاثر است، از شهدای مسجد حجازی اهواز
7- شهید رضا پیمانی، از شهدای مسجد حجازی اهواز
8- شهید بزرگ زاده، از شهدای مسجد حجازی اهواز
9- شیهد محمد برندکام، از شهدای مسجد حجازی اهواز
10- شهید خلیل علاف، از شهدای مسجد حجازی اهواز
11- شهید احمد رستگار، (فیلمبردار صدا و سیما)، از شهدای مسجد حجازی اهواز
12- و بدین ترتیب 10 سال ]دی ماه 1365(شهادت) تا زمستان 1375 پیدا شدن پیکر مطهرش[ در بیابان ها پیکر پاکش، مفقود می شود.
13- یکی از برادران شهدا می گوید: قبل از تشییع پیکر مطهر سردار شهید، شهدای مسجد از جمله برادر شهید خود را در عالم رویا می بیند که برای تشییع پیکر مطهر مرادشان و عزیزشان «آقا موسی» به مسجد آمدند.

/ 3 نظر / 236 بازدید
جامی فر

ما شرمنده ایم شهدا از راه هایی که رفتیم بعد شما که غیر از راه شما و ولایت بود ما شرمنده ایم شهدا

امین موسایی

من شهیدان را درک نمی کنم آن ها آن جهانی بودند و ما این جهانی .....تفاوت از زمین تا آسمان است ...دست ما کوتاه و خرما برنخیل

سحر

شهیدان از کدام قاره ، قبیله وقافله بودند و ما از کدامین قاره ،قبیله و قافله ایم؟کاش با آنها بودم نه با اینها