شهید محمدتقی علیزداه (شهید دانش اموز)

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله بل احیاء عند ربهم یرزقون
خدمت پدر و مادر گرامیم سلام میرسانم...
حال که این وصیت نامه را مینویسم در سنگر مقاومت مستضعفین علیه سنگر یزید و در سنگر تمامی حق علیه تمامی کفر که چشم کلیه جهان در آن دوخته شده است و همین سنگرها هستند که یاری اله که رهبری امام کبیرمان خمینی بت شکن کوبنده تمامی سرمایه داران  جهانخواران شرق و غرب هستند و همین سنگرها پر از صفا و صمیمیت پا برهنه هاست که تکلیف تمامی ابرقدرتها به یاری خدای بزرگ یکسره خواهد کرد و شما پدر و مادر عزیزم فکر نکنید که من تنها هستم.هزاران جوان مسلمان ایرانی در کنار من علیه صدامیان کافر می جنگند و در این جا آنقدر نیرو هست که هیچوقت کاخ نشینان جهانخوار شرق و غرب و صدام تکریتی به آن فکر نمیکردند وقتی که یکی از برادران که تنها 9 سال داشت و کلاس سوم دبستان بود میخواست به جبهه بیاید من از خودم شرم کردم که چرا به جبهه آمدنم طول کشید و شاید باید اختیار کنید که با شهادت من به خیل عظیم خانواده شهدا می پیوندید که بقول امام کبیرمان چشم و چراغ ملتند.
من در حالی این وصیت را مینویسم که باران رحمت خدا بر سر سنگر می ریزد و قلبی سرشار از عشق به شهادت در راه خدا آماده حمله به سنگرهای متجاوزین صهیونیستی و بعثیون هستم و چون خدا یار من است هیچگونه ترسی از صدام و صدامیان ندارم امیدوارم بعد از من همچنان در خط امام و انقلاب به پیش روید و همواره گوش به فرامین امام فرا دهید که میدانید رستگاری و سعادت در همین راه است.به مادرم بگوید صبور و با استقامت باشد و بداند راهی را که انتخاب کردن همانا حق است و کشته شدن در راه حق افتخاری بزرگ است به خواهرانم بگوید که همچون زینب در راه مبارزه با یزیدیان زمان گام بردارند و در افشای چهره کثیف شان از هیچ کوششی دریغ نکنند در خانه صحبتی با تمامی کسانیکه علیه اسلام و جمهوری اسلامی هنوز هم مشغول توطئه هستند دارم به آنها میگویم که دیگر بس است به دامان اسلام بیاید و در کنار دیگر برادرانمان علیه استکبار جهانی مبارزه کنید که پیروزی از آن مسلمین سرتاسر جهان است .
در خاتمه پیامی دارم برای تمامی برادران:
برای فتح کربلا پیش به سوی جبهه ها               برقرار باد جمهوری اسلامی در سرتاسر گیتی به رهبری امام خمینی
گر مرد رهی میان خون باید رفت    از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به ره بنه هیچ مپرس           خود راه بگویدت که چون باید رفت
ساعت 10 شب-61/8/30

خاطرات شهید محمدتقی علیزاده به نقل از پدر شهید
بسم الله الرحمن الرحیم
شهید کلاس سوم راهنمایی بود به انقلاب و در حرکتهای انقلابی حضور داشت و در پخش اعلامیه و دیوارنویسی حضور خوبی داشت او به همراه برادرش همیشه در این زمینه ها فعالیت می کردند.
خاطره ای زمان مجروحیت شهید:وقتی در منطقه عین خوش ترکش به پایش می خورد و می خواهند به بیمارستان اعزام شود از ماشین پایین می پرد و می گوید که چه خبر است اینکه چیزی نیست و به بیمارستان نمی رود.
فردای آنروز وقتی از سنگر بیرون می آیند یک وسیله ای از دوستش در سنگر جا می ماند و شهید داوطلب می شود تا برود و آن وسیله را بیاورد وقتی وارد سنگر می شود هواپیماهای دشمن سر می رسند و سنگر بمباران می شود و شهید از ناحیه ی کمر مجروح می شود و به شهادت می رسد.شناسنامه اش صادره از مراغه بود .او را در ماشین می گذارند تا به مراغه ببرند در بین راه یکی از اقوام جنازه اش را می بیند که روی آن اسن شهید را نوشته اند او را می شناسد و می گوید این فرزند عزیزاله است او را به مراغه نبرید.به این وسیله جنازه را برمی گردانند.
خاطره ای از قبل از شهادت:بیست روز قبل از شهادتش یک عکس بزرگ می اندازد وقتی آنرا به خانه می آورد همسایه مان او را می بیند و م یگوید این عکس برای جلوی آمبولانس خوب است.
خواب شهید:یک شب قبل از شهادت شهید محمد تقی پسرم (شهید)تند از خواب بلند شد و لباس پوشید گفتم چیه پسرم گفت پدر نصراله به دنبالم آمده است (نصراله یکی از همسایگانمان بود که در جبهه به شهادت رسیده بود)گفتم پسرم او شهید شده است گفت پدر باور کنید او سرکوچه منتظر من است تا مرا با خود ببرد.
خواب پدر شهید:یک شب در منطقه خواب دیدم (پدر شهید نظامی بوده و در منطقه خدمت کرده است)من آن موقع مسئول آرسانی جبهه بودم و چند پرسنل که بیشتر شخصی بودند داشتم.در سنگر آبرسانی خوابیده بودم دیدم که پسرم که از ناحیه پا مجروح شده است و جانباز است (پسر دوم پدر و برادر شهید جانباز است)پیش من است و من از ناحیه ی دست چپم جانباز شده ام گفتم پسرم تو از پای راست جانباز و من خواب دیدم که از دست چپ جانباز شده ام.
ممکن است برادرت شهید شود و بعد دیدم که تقی پسرم (شهید)با نصراله (همان همسایه مان که شهیده شده است)با هم دارند از جلوی ما عبور می کنند و هرچه آنها را صدا می زدم به من توجهی نکردند.تند از خواب بیدار شدم و خواستم به مرخصی بیایم وقتی وارد شهر شدم دلم شور می زد.حتماٌ یک روز با یکی از همرزمان با جیپ و در حال حرکت بودیم که یک مرتبه احساس کردم که قلبم ریخت به خود در پیچیدم همراهم گفت چه شده ای گفتم هیچی یک اتفاق برایم افتاده است تو نگو در همان لحظه پسرم ترکش می خورد.بالاخره به سنگر برگشتم دیدم برادران سپاهی آمده اند و داخل سنگر هستند در این حین تلفن زنگ زد و از قرارگاه بود،جنای سرهنگ حیدری بود و دوستم بود گفت فلانی بیا قرارگاه با شما کار دارم تند راه افتادم و با این که مسافت چندان زیادی نبود ولی چندبار به زمین خوردم و هرچه ماشین دنبالم بود می گفت بیا تا شما را برسانم قبول نمی کردم یک حال عجیبی داشتم وقتی رسیدم دیدم سرهنگ حیدری گوشه ای نشسته است گفت فلانی شما مسئول باشگاه افسران بوده ای گفتم بله.گفت سرهنگ بیرانوند آنجا منتظر توست باید 8 صبح آنجا باشی گفتم جناب سرهنگ یکی از پسرهایم شهید شده است،نه گفتم نه این حرفها را ولش کن یک ماشین در اختیارم گذاشتند و گفتند که ایشان را برسانید و فردا هم برمی گردد وقتی به شهر رسیدم به راننده گفتم من پیاده می شوم و با عبوری می روم و شما هم به منطقه برگردید هرچه گفت و اصرار کرد بالاخره او را برگرداندم به خرم آباد آمدم دیدم که چراغهای کوچه روشن هستند ولی حجله ای که زدم خواهر زاده ی زنم آمد گفتم تقی شهید شده است؟او نیز گفت داداش و نشست.من هم پناه بردم به حضرت فاطمه (س)و گفتم با اینکه دو بچه را تا به حال از دست داده ام طاقتی به زنم بده تا بتواند تحمل کند.وقتی وارد خانه شدم دیدم همسرم گفت چه خبرت است جوانان مردم همگی شهید می شوند چرا ناراحتی.گفتم من حرفی نزده ام فدای امام حسین(ع)بالاخره تا فردا قدم زدم تا اینکه صبح که شد رفتم بالای حنازه و گفتم دست به صورتش آوردم دیدم پسرم خودت خوابی گفتم که من در جبهه هستم تو برو پیش مادرت نمی خواهد اینجا بایستی که...
خاطره ای از زمان تولد شهید به نقل از پدر شهید:بدنیا آمده بود چهل روز بود که در خواب دیدم که روی شانه اش تمام درجه بود و مردم به او تعظیم می کردند گفتم یا امام حسین ...
تا اینکه روزی که جنازه اش را آوردند و مردم به او احترام می کردند به یاد آن خواب افتادم.
وقتی شهید شد چند بیت شعر برایش گفتم:
من امت پیغمبرم        عشق حسین ها و سرم       دالکه سیل کو سنگرم
ترکش خرده و کمرم        دی بکو و رهبرم      دالکه شیرت بکو حلال
سی دیری مِ کمتر بنال      سر بلندم کن تِ همال        برارم دِ او فتح المبین
مجروح بی دِ تیر کین          چطور مِ بشینم زمین       دالکه سیل قد و بلام
آرپی چی ها سر شو نیام          لرزش افتاد دِ تن صدام
(توضیح اینکه اشعار به زبان لری است)
وقتی این شعرها را به صورت نوحه در منطقه خواندم و نوحه گوی سپاه نشست و دیگر نوحه نخواند.بعد از خواندن نوحه شب در خواب دیدم که دارد می خندد و گفت من هیچ چیزم نشده است و دیدم که نصراله (همان شهید همسایه)شهید ما را کول گرفته و او را می گرداند.قبری که پیش همسرم بود هرچه کردیم تا عمه ام را در آن خاک کنیم کنده نمی شد (باید مردم ایمان به خدا داشته باشند)ولی هنگامی که می خواستیم پسر شهیدم را آنجا خاک کنیم به راحتی کنده می شد.
اخلاق و عبادت شهید:شهید به نماز و دیگر واحبات اهمیت بسیار زیادی می داد یکروز در حین نماز به زمین خورد در جواب گفت پدر چند روزی است نماز صبح را نخوانده ام پایم درد گرفته.مردمدار بود و به دیگران کمک میکرد.یک همسایه داشتیم سرهنگ بود وقتی پسرم به شهادت رسید آنها با خانواده شهرستان بودند وقتی از شهرستان برمی گردند و از سر کوچه حجله ی شهید را می بینند همسر آن سرهنگ همسایه مان ب سر و صورت می زند انگار پسر خودش شهید شده است و تعریف کرده بود که تقی خیلی به من کمک می کرده است.
روحش شاد و راهش پررهرو باد

/ 0 نظر / 79 بازدید